عفونت ریه

یادمان باشد وقتی

رای خودت یک دایره ی اعتماد درست کن:
آنهایی که مهم هستند را بگذار درون دایره، کم اهمیت ترها را روی خط و باقی را بیرون از این دایره فرضی تصور کن.
هر وقت کسی حرفی به تو زد که خاطرت رنجید ببین کجای دایره ات هستند؟؟ جزو افراد مهمند یا نه فقط هستند .
آیا براستی ارزش دارد از کسانی که برایمان اهمیتی ندارند برنجیم !؟ چرا بگذاریم آدمهای کم اهمیت زندگیمان ، ما را ناراحت کنند حتی برای ثانیه ای!؟ یادمان باشد وقتی دیگران بدانند که نمیتوانند ناراحتتان کنند، دیگر تلاشی هم برای ناراحت کردن شما نمی کنند.
این راز آرامش است یک دایره فرضی!

+ نوشته شده در شنبه 29 ارديبهشت 1397ساعت 19:03 توسط سینا | | تعداد بازدید : 0

خصوصیت

بیاموزید زندگی خصوصیتان را خصوصی نگه دارید، در غیر اینصورت دیگران زندگی شما را وسیله سرگرمی خود خواهند کرد..

+ نوشته شده در شنبه 29 ارديبهشت 1397ساعت 19:02 توسط سینا | | تعداد بازدید : 0

شخصیت آن فرد

قضاوت و نظر دادن بیجا در مورد دیگران انتقاد نیست توهين است.
هر کار یا حرفی که از عمد بزنیم در آخرش بگیم شوخي_كردم ،
شوخی نیست حمله به شخصیت آن فرد است.
_ بازی کردن با احساسات مردم، زرنگی نیست، نامردي است.
_ خراب کردن یک نفر توی جمع جوک نیست، كمبود_شخصيت است.
به راهی که اکثر مردم می روند بیشتر شک کن،
اغلب مردم فقط تقلید می کنند. انگشت نما بودن بهتر از احمق بودن است

+ نوشته شده در شنبه 29 ارديبهشت 1397ساعت 19:02 توسط سینا | | تعداد بازدید : 0

بیا بیرون از اون خونه

اون لحظه برای راحتی از دست باربد حاضر به انجام هر کاری بودم. حالم اصلا خوب نبود، تکون های بچه چهار ماهمو خیلی خوب حس می‌کردم. اونم ترسیده بود، به هیجان افتاده بود. اشک می ریختم و می رقصیدم. باربد هم می خندید و دست می زد. اواسط آهنگ وحشیانه به سمتم حمله کرد و خواست بغلم کنه که اجازه ندادم و هلش دادم. می دونستم اگه امشب خودمو در اختیارش بذارم سند مرگ بچه مو امضا کردم. باربد که تعادل نداشت روی زمین افتاد. برای بلند شدن از پیانو کمک گرفت. دستش رو روی شاستی های پیانو قرار داد. صدای ناهنجاری از پیانو بلند شد. با چشمایی دریده به من نزدیک شد. حس می کردم اصلاً منو نمی شناسه!! از ترس زبونم بند اومده بود و عقب عقب می رفتم و زیر لب می گفتم:
- نیا باربد جلو نیا. به من نزدیک نشو. تو رو خدا نیا!
چشمای باربد سرخ سرخ بود. با دهنی کف کرده گفت:
- منو هل می دی عوضی؟ حالا دیگه من بد شدم؟ نشونت می دم.
با یه جهش به سمتم حمله کرد و سیلی محکمی توی گوشم خوابوند که گوشم سوت کشید. سرم محکم به دیوار پشت سرم برخورد کرد و روی زمین افتادم. یه دستمو روی سرم گذاشتم و دست دیگه مو روی صورتم. جای سیلی بدجوری می سوخت و خون از دماغم می ریخت. سرم هم خیلی درد می کرد و حس می کردم که ورم کرده. باربد بی‌تفاوت خودشو روی کاناپه انداخت و به خواب فرو رفت. اصلاً انگار نه انگار که اتفاقی افتاده! داشتم خدا رو شکر می کردم که بلا رو سر خودم آورد نه بچه ام! خوبه که خوابش برد ونخواست وحشیانه بهم حمله کنه وگرنه معلوم نبود که چی پیش بیاد! مظلومانه اشک می ریختم و خدا رو صدا می کردم. به زحمت خودمو به اتاق رسوندم و روی تخت افتادم. صدای هق هق گریه مو تو گلو خفه کردم. نفسم به سختی بالا می یومد. بچه م هنوزم داشت تکون می خورد، هنوز تکوناش شدید نبود اما حسش می کردم. ساعت یک بود که موبایلم زنگ زد. خیلی ترسیدم! یعنی کی بود که این وقت شب زنگ می زد؟ سریع گوشی رو برداشتم که صدای زنگش باربد رو دیوونه نکنه. با صدایی گرفته که از زور فشار گریه می لرزید گفتم:
- بله بفرمایید.
صدای نگران سپیده تو گوشی پیچید:
- الو رزا خودتی؟
با شنیدن صداش حس کردم خدا دنیا رو بهم داده!!! داشتم خفه می شدم، می خواستم برای یکی حرف بزنم و کی بهتر از سپیده؟!! نمی دونستم که چرا دقیقاً همون وقتی که بهش نیاز داشتم سر و کله اش پیدا شد. مسلماً برای خودش هم اتفاقی افتاده بود که این موقع شب به من زنگ زده بود.

به زور جلوی هق هقم رو گرفتم و گفتم:

- سلام خودمم. سپید چیزی شده؟
- راستش یه خواب بد دیدم نگرانت شدم. زنگ زدم ببینم خوبی یا نه؟ اگه زنگ نمی زدم تا صبح خوابم نمی برد.
عجب تلپاتی!!! غمم بیشتر شد، اما بازم جلوی گریه مو گرفتم و به دروغ برای اینکه نگران ترش نکنم گفتم:
- من خوبم سپیده. بگیر بخواب.
یهو صدای دادش بلند شد:
- غلط کردی که خوبی. صدات اینقدر گرفته که هر الاغی می فهمی دو ساعته داری زار می زنی! رزا چی شده؟
به هر کی می تونستم راجع به حال و احوالم دروغ بگم به سپیده نمی تونستم! اما بازم سعی کردم بپیچونمش:
- چیزی نیست سپیده. چرا داد می زنی؟
- حرف بزن رزا حرف بزن.
- سپیده آروم حرف بزن الآن آرمین رو هم بیدار می کنی.
- آرمین بیدار هست. تو نگران اون نباش. حالا حرف بزن بگو ببینم چی شده؟
دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بازبه هق هق افتادم و گفتم:
- از چی حرف بزنم؟ از در به دری خودم؟ از بدبختیم؟ از چی بگم؟
صدای سپیده از زور نگرانی بالا نمی یومد انگار:
- رزا چی شده؟
سپیده غمخوار من بود و همیشه ثابت کرده بود راز منو فاش نمی کنه، پس با گریه همه چیز رو براش گفتم. وقتی حرفام تموم شد. سپیده تقریباً نعره زد:
- غلط کرده! مرتیکه لندهور روی تو دست بلند کرده؟ روی زن حامله اش؟ ای خدا دردمو به کی بگم؟ رزا تو اونجا چی کار می کنی؟ بیا بیرون از اون خونه!
هق هق کردم:
- کجا برم سپیده؟ اگه برم خونه که مامان و بابا سکته می کنن و رضا خون به پا می کنه. تازه ممکنه زندگی خودش هم به هم بریزه.
فریاد کشید:
- به درک! کی از تو واجب تره؟
- نه سپیده من نمی رم.
چند لحظه ای سکوت کرد و سپس گفت:
- رزا یه آدرس بهت می دم، همین الآن با آژانس می ری اونجا. یکی از دوستامه که مال شهرستانه، ولی اونجا درس می خونه. می ری پیش اون.

+ نوشته شده در شنبه 29 ارديبهشت 1397ساعت 19:01 توسط سینا | | تعداد بازدید : 0

صدای ساکتی

+ نوشته شده در شنبه 29 ارديبهشت 1397ساعت 19:01 توسط سینا | | تعداد بازدید : 0

سرم کشیدم

به این خاطر که زیر مانتو #لباسی به تن نداشتم ترجیح دادم با همون لباسها به تختخواب برم هنوز هم به نسبت از فرنود خجالت می کشیدم ...
فقط شالم و از سرم کشیدم و گل سرم و باز کردم بی توجه به فرنود که کنارم دراز کشیده بود پلکهام و روی هم گذاشتم به دقیقه نرسید سایه فرنود و روی خودم حس می کردم.

+ نوشته شده در شنبه 29 ارديبهشت 1397ساعت 19:00 توسط سینا | | تعداد بازدید : 0

باربد راحتم بذار

نگاهی زیر چشمی و خمارگونه به من انداخت و پوزخند زد. چشماش سرخ سرخ بودند. نگران شدم و گفتم:
- باربد حالت خوبه؟
با لحنی کشدار گفت:
- بهتر از این نمی شم خانوم خونه.
از طرز حرف زدن و چشمای به خون نشسته اش فهمیدم که اوضاع از چه قراره! ولی نمی خواستم باور کنم. باربد اهل مشروب نبود! اونم تا این حد که مست کنه! یه قدم عقب رفتم و گفتم:
- باربد!
تلو تلو خوران به سمتم اومد و گفت:
- دست خودم نبود خانوم خونه. اون مرتیکه ...
سکسکه ای کرد و ادامه داد:
- گفت که کار من خوب نیست ...
دوباره سکسکه کرد و گفت:
- مرتیکه کار چندین ماهه منو ... می گه به درد نمی خوره. اصلاً ... به اونا چه که من زن ... گرفتم؟ به اونا ... چه ربطی داره که ... من دارم بچه دار می شم؟
سر از حرفای درهم برهمش در نمی آوردم. با ترس گفتم:
- باربد تو ... مطمئنی حالت خوبه؟
- آره خانوم خونه. باور کن خوبم ... و باز سکسکه کرد.
به سمتم اومد و من بازم عقب رفتم. اونقدر عقب رفتم که از پشت به دیوار خوردم. اونم نزدیکم اومد و گفت:
- من دوستت دارم ... اینو ... به اونا هم گفتم.
با تعجب پرسیدم:
- به کی؟
- به اون مرتیکه پالمر و دار و دسته آشغال تر از خودش.
سکسکه کرد و ادامه داد:
- تو چرا از من فرار می کنی؟
باربد دیوونه شده بود. داشت هذیون می گفت! پالمر کی بود؟ با وحشت گفتم:
- باربد برو عقب ... برو کنار.

بی توجه به خواهش های من خودشو چسبوند بهم و گفت:
- برام برقص خانوم خونه!
دیگه کم مونده بود سکته کنم، این باربد رو نمی شناختم!
- باربد برو کنار.
دستمو گرفت و کشیدم وسط سالن. خواستم از دستش فرار کنم و به اتاق پناه ببرم، ولی جلومو گرفت و گفت:
- کجا؟... باید برقصی!
- باربد حالم خوب نیست.
- خوبی...(سکسکه) خوب ترم می شی. برقص برقص تا بهتر بشی.
گریه م گرفت و گفتم:
- خجالت بکش باربد. بذار برم توی اتاق.
- می خوای بری واسم خودتو نقاشی کنی؟ آفرین.
مستانه دست زد و گفت:
- آفرین بر تو. برو برو خودتو بساز، ولی دیر نکنی ها! من همین جا منتظرت می مونم ....
خواستم به اتاق پناه ببرم و در رو قفل کنم که دنبالم راه افتاد و گفت:
- منم می خوام ببینم که چی کار می کنی.
- باربد راحتم بذار.
- نچ ... نمی شه.
- اگه برقصم ولم می کنی؟
- آره برقص... برقص. (سکسکه)

ز پیانو زدن

روزگار همینطور طی می شد و من از زندگی راضی بودم. شبها به اصرار باربد براش پیانو می زدم. می گفت این هم برای بچه تو راه خوبه و هم به آرامش بابای بچه کمک می کنه. حتی برام معلم خصوصی گرفته بود تا بتونم مهارتم رو تکمیل کنم. با این حال خودمم از پیانو زدن حسابی لذت می بردم. مامان که طاقت نداشت تا ماه چهارم من و تعیین جنسیت صبر کنه، سیسمونی کاملی برای بچه خرید و به خونه مون آورد. مجبور شدیم اتاق کار باربد رو برای بچه خالی کنیم و همون موقع بود که باربد تصمیم گرفت به زودی خونه رو عوض کنیم و به خونه بزرگتری بریم. چون عادت داشت شبا روی بعضی از نقشه هاش توی خونه کار کنه و اینجوری باید روی میز پذیرایی کار می کرد و سختش می شد!
با باربد اتاق بچه مون رو چیدیم. اینقدر خندیدیم و برای لباسای بچه گونه ذوق کردیم که نفهمیدیم کی کارمون تموم شد! باربد با دیدن لباسای دخترونه حرص می خورد و من مسخره اش می کردم. در عوض اونم با لباسهای پسرانه دورم می چرخید و داریوش داریوشم می کرد و اعصاب منو خورد می کرد.

خرید قرص مگنارکس

مگنا ار ایکس

مگنا آر ایکس

داروهای جنسی

خرید قرص مگنا ار ایکس اصل

خرید قرص مگنارکس از داروخانه

کرم بزرگ کننده و تاخیری

وسایل زناشویی

انواع قرص تاخیری

محصولات جنسی زنانه

خرید داروی محرک جنسی بانوان قطره اسپانیش فلای

خرید قرص تاخیری وگادول

خرید کرم بزرگ کننده و کلفت کننده الت کینگ سایز

خرید دستگاه وکیوم همراه مردانه بزرگ کننده الت آقایان

قرص سایز دهنده الت | قرص گیاهی برای افزایش سایز و کلفتی الت

بهترین قرص بزرگ کننده الت | موثرترین و قویترین قرص تاخیری و بزرگ کننده الت

جدیدترین قرص برای بزرگ و کلفت کردن الت بدون عوارض | قرص مگنا رکس

داروهای بزرگ کننده آلت | جدید ترین داروی گیاهی طویل و حجیم کننده الات تناسلی

روشهای تضمینی حجیم و بزرگ کردن الت | جدید ترین کلفت کننده الت

بهترین روش حجیم و کلفت کردن الت تناسلی مردان | قرص تاخیری و کلفت کننده الت

داروهای گیاهی طویل و قطور کننده الت تناسلی مردان | داروی موثر برای افزایش طول دستگاه تناسلی

داروهای بزرگ کننده و قطور کننده دایمی آلت | راهی برای افزایش طول الت بدون بازگشت

داروی گیاهی برای درازی آلت | قویترین و موثرترین دارو برای دراز و قطور کردن الت

داروهای موثر برای افزایش سایز الت مردان

بهترین داروی گیاهی برای افزایش رشد الت مردان | داروی تاخیری و بزرگ کننده الت

قویترین و موثرترین روش رشد کردن تضمینی الت تناسلی مردان | قرص مگنا رکس

قویترین و جدیدترین گیاهی دارویی برای بالا بردن اندازه طول و قطر الت به صورت تضمینی

تضمینی ترین گیاه دارویی برای بزرگ شدن آلت تناسلی | خرید داروهای گیاهی بزرگ کننده الت تناسلی

قرص گیاهی جهت درمان شلی الت | داروی گیاهی بزرگ کننده و سفت کننده الت

داروهای گیاهی جهت بزرگ شدن الت | دارو جهت افزایش شق پذیری و بزرگی الت

راهای تقویت الت تناسلی و بزرگ کردن الت مردانه | قرص تقویت کننده سایز الت جنسی

كلفت كننده و بزرگ كننده الت | داروی طبیعی برای افزایش سایز و اندازه الت تناسلی

جلوگيري از انـزال زود هنگام و افزايش طول الت تناسلی مردان | افزایش قد الت مردان

اخرین متد بزرگ کننده الت | آخرین قرص کشف شده برای بزرگ و کلفت کردن الت مردانه

موثرترین قرص طبیعی جهت بزرگ کردن آلت تناسلی مرد در طب گیاهی | قرص مگنا اریکس

بهترين قرص جهت افزايش طول و تاخیری آلت تناسلي آقايان | قرص مگنا رکس

خرید قرص گياهي مگنا آرایکس | بهترين راه حل براي بزرگ و کلفت کردن الت مردانه

جدیدترین دارو برای بزرگ کردن آلت تناسلی | کپسول بزرگ کننده الت مردانه

قرص تاخیری و بزرگ کننده الت | قرص حجم دهنده و بزرگ کننده الات تناسلی

خرید بهترین قرص بزرگ کننده الت | خرید اینترنتی قرص گیاهی بزرگ و کلفت کننده الت

قرصهای طویل و بزرگ کننده دایمی آلت | قرص جهت حجیم کردن الت در مقاربت

قرص تاخیری و بزرگ کننده الت | قرص بزرگ و کلفت کردن آلت

قرصهای بزرگ کننده و کلفت کننده الت | قرص طویل کننده الات تناسلی

افزایش تضمینی طول و سایز الت تناسلی مردان | تضمینی ترین دارو برای افزایش دائمی طول الت

قرص مگنا رکس | قرص موثر برای افزایش دادن اندازه طول و قطر آلت

فروش قرص های مگنا ار ایکس اصل باهولوگرام بدون عوارض

گذشت و گذشت تا من چهار ماهه شدم. ویارم کمتر شده بود و می تونستم غذا درست کنم. اون شب قرمه سبزی پختم و منتظر باربد نشستم. با اینکه گرسنه بودم، ولی می خواستم که اونم باشه. دیرتر از همیشه به خونه اومد. زیاد نگرانش نشده بودم، چون می دونستم داره روی یک پروژه بزرگ کار می کنه و بعضی از شبها دیرتر می یاد. به خصوص اون شب که قرار بود پروژه رو تحویل بده. حدود ساعت یازده و نیم بود که کلید رو توی قفل در چرخوند و وارد شد. با خوشحالی به پیشوازش رفتم و با لحن بچه گونه گفتم:
- سلام بابا باربد.

+ نوشته شده در شنبه 29 ارديبهشت 1397ساعت 18:59 توسط سینا | | تعداد بازدید : 0

ﻣﻌﺪﻝ ﺑﯿﺴﺖ

کﻼﺱ ﺍﻭﻝ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ، شیراز ﺑﻮﺩﻡ ﺳﺎﻝ ١٣٤٠،
ﻭﺳﻄﺎﯼ ﺳﺎﻝ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ اصفهان ﯾﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ،
ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩﻡ،
ﻟﻬﺠﻪ ﻏﻠﯿﻆ ترکی قشقایی،
ﺍﺯ ﺷﻬﺮﯼ ﻏﺮﯾﺐ
ﻣﺎ ﮐﺘﺎﺑﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺍ اناﺭ ﺑﻮﺩ
ﻭﻟﯽ اصفهان ﺁﺏ ﺑﺎﺑﺎ
معضلی ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ،
ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ
ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺗﻮ ﺷﻬﺮ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﻧﺒﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺳﺨﺘﯽ ﻭ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﺩﺭﺳﮑﯽ ﻣﯿﺨﻮﻧﺪﻡ.
ﺗﻮ اصفهان ﺷﺪﻡ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ
ﻣﻌﻠﻢ ﭘﯿﺮ ﻭ ﺑﯿﺤﻮﺻﻠﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ
ﮐﻪ ﺷﺪ ﺩﺷﻤﻦ ﻗﺴﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻣﻦ
ﻫﺮ ﮐﺲ ﺩﺭﺱ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﺑﺸﯽ ﻓﻼﻧﯽ ﻭ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﻣﻦ ﺑﯿﻨﻮﺍ ﺑﻮﺩﻡ
ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺯﺣﻤﺖ ﺭﻓﺘﻢ ﮐﻼﺱ ﺩﻭﻡ
ﺁﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺑﺨﺖ ﺑﺪ ﻣﻦ، ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻢ ﺷﺪ ﻣﻌﻠﻤﻤﺎﻥ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻪ ﮐﻼﺱ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﭼﻮﺑﯽ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻡ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﺮﻭﺩ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﻢ!!
ﺩﯾﮕﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻢ ﺑﺎﻭﺭﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻠﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ.......
ﮐﻼﺱ ﺳﻮﻡ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻢ ﺟﻮﺍﻥ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺁﻣﺪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﺎﻥ
ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﻗﺸﻨﮓ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺧﻼﺻﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﺎﺭ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻮﺩ،
ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻼﺱ ﻣﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ،
ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻪ ﮐﻼﺱ ﻧﺸﺴﺘﻢ. ﻣﯿﺪوﻧﺴﺘﻢ ﺟﺎﻡ ﺍﻭﻧﺠﺎﺳﺖ
ﺩﺭﺱ ﺩﺍﺩ، ﻣﺸﻖ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﯿﺎﺭﯾﻦ.
ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺩﻟﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻤﯿﺰ ﻣﺸﻘﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻢ
ﻭﻟﯽ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ ﭼﯿﺴﺖ!
ﻓﺮﺩﺍﺵ ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪ، ﯾﮏ ﺧﻮﺩﻧﻮﯾﺲ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﮔﺮﻓﺖ ﺩﺳﺘﺶ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ
ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻣﻀﺎ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺸﻖ ﻫﺎ...
ﻫﻤﮕﯽ ﺷﺎﺥ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ
ﺁﺧﻪ ﻣﺸﻘﺎﻣﻮﻥ ﺭﺍ ﯾﺎ ﺧﻂ ﻣﯿﺰﺩﻥ ﯾﺎ ﭘﺎﺭﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻥ،
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺭﺳﯿﺪ ﺑﺎ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪﯼ ﻣﺸﻘﺎﻣﻮ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ،
ﺩﺳﺘﺎﻡ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﯾﺪ
ﻭ ﻗﻠﺒﻢ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻣﯽ ﺯﺩ.
ﺯﯾﺮ ﻫﺮ ﻣﺸﻘﯽ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﯿﻨﻮﺷﺖ،
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺑﺮﺍ ﻣﻦ ﭼﯽ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻪ؟!!!
ﺑﺎ ﺧﻄﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﻮﺷﺖ:
ﻋﺎﻟﯽ
ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺗﺸﻮﯾﻖ ﻣﻦ ﺑﯿﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﺭﺩ ﺷﺪ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺩﻓﺘﺮﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﺑﻔﻬﻤﺪ ﻣﻦ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺳﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺑﺎﺷﻢ...
ﺁﻥ ﺳﺎﻝ ﺑﺎ ﻣﻌﺪﻝ ﺑﯿﺴﺖ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ
ﺳﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﺑﻌﺪ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺍﺩﻡ ﻧﻔﺮ ﺷﺸﻢ
ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺭﻓﺘﻢ
ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻣﺮﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍﺩ.
ﭼﺮﺍ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﻣﺜﺒﺖ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺩﺭﯾﻎ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ؟؟؟؟
ﺑﻪ ﻭﯾﮋﻩ ﻣﺎ
ﭘﺪﺭﺍﻥ، ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ، ﻣﻌﻠﻤﺎﻥ، ﺍﺳﺘﺎﺩﺍﻥ، ﻣﺮﺑﯿﺎﻥ، ﺭﺋﻴﺴﺎﻥ ﻭ...

ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﯼ ﺍز
امیرمحمد نادری قشقایی
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎسی ﻭ ﻋﻠﻮﻡ ﺗﺮبیتی ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻛﻨﺖ
ﺍﻧﮕﻠﺴﺘﺎﻥ

+ نوشته شده در شنبه 22 ارديبهشت 1397ساعت 19:09 توسط سینا | | تعداد بازدید : 2

میسوزد

تو مرا آزردی...
که خودم کوچ کنم از شهرت..
تو خیالت راحت!
میروم از قلبت....
میشوم دورترین خاطره در شبهایت
تو به من میخندی !
و به خود میگویی: باز می آید و میسوزد از این عشق ولی.....
برنمی گردم ، نه !!!!!
میروم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد...
عشق زیباست و حرمت دارد...

+ نوشته شده در شنبه 22 ارديبهشت 1397ساعت 19:09 توسط سینا | | تعداد بازدید : 1

× بستن تبلیغات