عفونت ریه

بیا بیرون از اون خونه

اون لحظه برای راحتی از دست باربد حاضر به انجام هر کاری بودم. حالم اصلا خوب نبود، تکون های بچه چهار ماهمو خیلی خوب حس می‌کردم. اونم ترسیده بود، به هیجان افتاده بود. اشک می ریختم و می رقصیدم. باربد هم می خندید و دست می زد. اواسط آهنگ وحشیانه به سمتم حمله کرد و خواست بغلم کنه که اجازه ندادم و هلش دادم. می دونستم اگه امشب خودمو در اختیارش بذارم سند مرگ بچه مو امضا کردم. باربد که تعادل نداشت روی زمین افتاد. برای بلند شدن از پیانو کمک گرفت. دستش رو روی شاستی های پیانو قرار داد. صدای ناهنجاری از پیانو بلند شد. با چشمایی دریده به من نزدیک شد. حس می کردم اصلاً منو نمی شناسه!! از ترس زبونم بند اومده بود و عقب عقب می رفتم و زیر لب می گفتم:
- نیا باربد جلو نیا. به من نزدیک نشو. تو رو خدا نیا!
چشمای باربد سرخ سرخ بود. با دهنی کف کرده گفت:
- منو هل می دی عوضی؟ حالا دیگه من بد شدم؟ نشونت می دم.
با یه جهش به سمتم حمله کرد و سیلی محکمی توی گوشم خوابوند که گوشم سوت کشید. سرم محکم به دیوار پشت سرم برخورد کرد و روی زمین افتادم. یه دستمو روی سرم گذاشتم و دست دیگه مو روی صورتم. جای سیلی بدجوری می سوخت و خون از دماغم می ریخت. سرم هم خیلی درد می کرد و حس می کردم که ورم کرده. باربد بی‌تفاوت خودشو روی کاناپه انداخت و به خواب فرو رفت. اصلاً انگار نه انگار که اتفاقی افتاده! داشتم خدا رو شکر می کردم که بلا رو سر خودم آورد نه بچه ام! خوبه که خوابش برد ونخواست وحشیانه بهم حمله کنه وگرنه معلوم نبود که چی پیش بیاد! مظلومانه اشک می ریختم و خدا رو صدا می کردم. به زحمت خودمو به اتاق رسوندم و روی تخت افتادم. صدای هق هق گریه مو تو گلو خفه کردم. نفسم به سختی بالا می یومد. بچه م هنوزم داشت تکون می خورد، هنوز تکوناش شدید نبود اما حسش می کردم. ساعت یک بود که موبایلم زنگ زد. خیلی ترسیدم! یعنی کی بود که این وقت شب زنگ می زد؟ سریع گوشی رو برداشتم که صدای زنگش باربد رو دیوونه نکنه. با صدایی گرفته که از زور فشار گریه می لرزید گفتم:
- بله بفرمایید.
صدای نگران سپیده تو گوشی پیچید:
- الو رزا خودتی؟
با شنیدن صداش حس کردم خدا دنیا رو بهم داده!!! داشتم خفه می شدم، می خواستم برای یکی حرف بزنم و کی بهتر از سپیده؟!! نمی دونستم که چرا دقیقاً همون وقتی که بهش نیاز داشتم سر و کله اش پیدا شد. مسلماً برای خودش هم اتفاقی افتاده بود که این موقع شب به من زنگ زده بود.

به زور جلوی هق هقم رو گرفتم و گفتم:

- سلام خودمم. سپید چیزی شده؟
- راستش یه خواب بد دیدم نگرانت شدم. زنگ زدم ببینم خوبی یا نه؟ اگه زنگ نمی زدم تا صبح خوابم نمی برد.
عجب تلپاتی!!! غمم بیشتر شد، اما بازم جلوی گریه مو گرفتم و به دروغ برای اینکه نگران ترش نکنم گفتم:
- من خوبم سپیده. بگیر بخواب.
یهو صدای دادش بلند شد:
- غلط کردی که خوبی. صدات اینقدر گرفته که هر الاغی می فهمی دو ساعته داری زار می زنی! رزا چی شده؟
به هر کی می تونستم راجع به حال و احوالم دروغ بگم به سپیده نمی تونستم! اما بازم سعی کردم بپیچونمش:
- چیزی نیست سپیده. چرا داد می زنی؟
- حرف بزن رزا حرف بزن.
- سپیده آروم حرف بزن الآن آرمین رو هم بیدار می کنی.
- آرمین بیدار هست. تو نگران اون نباش. حالا حرف بزن بگو ببینم چی شده؟
دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بازبه هق هق افتادم و گفتم:
- از چی حرف بزنم؟ از در به دری خودم؟ از بدبختیم؟ از چی بگم؟
صدای سپیده از زور نگرانی بالا نمی یومد انگار:
- رزا چی شده؟
سپیده غمخوار من بود و همیشه ثابت کرده بود راز منو فاش نمی کنه، پس با گریه همه چیز رو براش گفتم. وقتی حرفام تموم شد. سپیده تقریباً نعره زد:
- غلط کرده! مرتیکه لندهور روی تو دست بلند کرده؟ روی زن حامله اش؟ ای خدا دردمو به کی بگم؟ رزا تو اونجا چی کار می کنی؟ بیا بیرون از اون خونه!
هق هق کردم:
- کجا برم سپیده؟ اگه برم خونه که مامان و بابا سکته می کنن و رضا خون به پا می کنه. تازه ممکنه زندگی خودش هم به هم بریزه.
فریاد کشید:
- به درک! کی از تو واجب تره؟
- نه سپیده من نمی رم.
چند لحظه ای سکوت کرد و سپس گفت:
- رزا یه آدرس بهت می دم، همین الآن با آژانس می ری اونجا. یکی از دوستامه که مال شهرستانه، ولی اونجا درس می خونه. می ری پیش اون.

+ نوشته شده در شنبه 29 ارديبهشت 1397ساعت 19:01 توسط سینا | | تعداد بازدید : 13

× بستن تبلیغات