عفونت ریه

به طرف زهرا رفت

یلیا از سروش جدا شد و به طرف هلیا رفت ... گریه ی هلیا شدید تر شد و ایلیا مادرش رو در آغوش کشید و معترض گفت :
- مامان !! گریه نکن دیگه ... دلم می گیره
- مواظب خودت باش قربونت برم ...
ایلیا چشمی گفت و از مادرش جدا شد ... به طرف زهرا رفت که روی ویلچر نشسته بود و با بغض به ایلیا نگاه می کرد ... دستش رو گرفت و بوسید ... زهرا دستی به سر ایلیا کشید و ایلیا گفت :
- چاکرتم مامانی ...
- بسلامت برگردی !!
ایلیا از زهرا فاصله گرفت و رو به روی حوریه که کنار زهرا ایستاده بود ایستاد ... چشمکی به صورت گرفته ش زد و گفت :
- غصه نخوریا ... زود بر می گردم !!!
بغض حوریه ترکید و اشکاش روی گونه هاش جاری شد ... ایلیا مهربون گفت :
- اِ اِ ... نبینم گریه کنیا !! درستو خوب بخون دانشگاه همین جا قبول بشی ... می خوام جشن فارغ التحصیلی تو رو با پایان خدمت من یه جا بگیریم ... چطوره ؟؟
و مجددا چشمکی به حوریه زد که حوریه آروم خندید و گفت :
- خوبه ...

+ نوشته شده در يکشنبه 21 مرداد 1397ساعت 19:39 توسط سینا | | تعداد بازدید : 12

× بستن تبلیغات